مامان ایراندخت این خواب رو چند ماه پیش برام تعریف کرده است.
دیشب یه خواب خیلی ناراحت کنندهای دیدم. خواب دیدم مدیر یه مدرسهی ناآشنا شدم. رفتم دیدم خیلی شلوغه. پرسیدم اینا کین؟ گفتن اومدن امتحان تجدیدی بدن. ردشون کردم. گفتم فعلا آمادگی نداریم. به مستخدم گفتم شمارهی اداره رو بگیر تا من باهاشون حرف بزنم. رفت و دیگه نیومد.
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 13:30  توسط ایراندخت ارژنگی
|
از سال ۱۳۳۲ تا سال ۱۳۵۵ به مدت ۲۳ سال در تهراننو منزل داشتیم. در سال ۱۳۴۴، یک صبح زود تابستان (همیشه سحرخیز بودم) بلند شدم. وقتی از تراس که خوابیده بودیم داخل ساختمان شدم، لرزه به اندامم افتاد. چه دیدم؟
دیدم اطاق پذیرایی به هم ریخته و فرشها نیست. همچنین در اطاق ناهارخوری، گنجهها به هم ریخته. ظروف نقره و فرشها را شب، بعد از خوابیدن ما دزدها بردهاند. حیاط ما بزرگ و ۱۰۰۰ متر بود. پشت دیوار منزل، زمین نساخته بود که ماشین آورده و اثاثیه نسبتا قیمتی ما را برده بودند. هیچ چیز برای ما نگذاشته بودند.
پسر بزرگم را که آن موقع ۱۴ سال داشت، صدا زدم و گفتم برو پیش پدربزرگ (پدر من) بگو شب دزد آمده و خانه را خالی کرده. پسرم بعد از چند دقیقه ناراحت پیش من آمد. گفت نمیتوانم بروم. گفتم چرا؟ گفت تمامی لباسهایم مرا بردهاند. تحقیقات هم به جایی نرسید. ما وسایل زندگی را کلا از دست دادیم.
این همان زمانی است که همسرم مدیرکل گمرگ خوزستان بود.
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 13:10  توسط ایراندخت ارژنگی
|
ما همگی از زن و مرد از سواد بهره داشتیم. من پس از بازنشستگی با پسرم و عروسم که دبیر بود، یکجا زندگی میکردیم. دو تا نوه داشتم، یکی پسر و دیگری دختر. مانی 4ساله بود و آلاله 6ساله. نوهی پسرم گربه ملوسی داشت. روزی دیدم از دست گربه عصبانی شد و او را گاز گرفت. من ناراحت شده فوری او را به آب رساندم و دست و صورت و دهان او را شستم که مبادا موی گربه او را مریض کند. در این حال گربه را برداشته و از بالکن به کوچه که فاصلهی کمی داشت، پرتاب کردم. نوهام گریه کرد که مامان بزرگ، گربهی ناز مرا کشتی، به او گفتم گربه نمرده است. اگر قول می دهی که دیگر او را گاز نگیری میآورم داخل منزل و به او که بچه بود فهماندم که موی گربه ممکن است تو را مریض کند. او هم قول داد که دیگر او را گاز نگیرد.
+ نوشته شده در سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 12:22  توسط ایراندخت ارژنگی
|
در زمانهای گذشته یک روستایی به شهر میآید. تصادفا دههی اول محرم بوده و خیلی به او خوش میگذرد. مرتب از آش و شلهزرد و حلوا و چلوخورش به او میدهند. میپرسد این چه ماهی است؟ میگویند محرم الحرام.
او به روستا برمیگردد. دفعهی بعد که به شهر میآید، میبیند از خوردنی خبری نیست. میپرسد این چه ماهی است؟ میگویند رمضان المبارک. روستایی هاج و واج میشود. میگوید نام این دو ماه را عوضی گذاشتهاند! اولی محرم المبارک و دومی رمضان الحرام است و باید تغییر نام بدهند!
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 14:13  توسط ایراندخت ارژنگی
|
در گذشتهی نه چندان دور در اثر جنگ جهانی دوم، با اینکه ایران بیطرف بود باز هم اثرات نامطلوب آن به ما سرایت کرد و قحطی و ناامنی در مملکت پیدا شد. این ملت شریف فقط به فکر کشور عزیزشان بودند که مبادا در اثر حوادث ناگوار خدای ناکرده تجزیه شود. در آن موقع کسی به فکر سلامت خودش هم نبود، وطن در خطر بود و حراست آن لازم.
من در شبی در همین دوران خوابیده بودم که خواب دیدم به ما حمله شده. تیری به شانه من خورد. بیدار شدم دستم رابه شانه بردم چیزی به دستم آمد که آن را پرتاب نمودم و به دیوار اطاق برخورد کرد. پس از روشن نمودن چراغ معلوم شد عقربی به شانه من نیش زده است. ساعت 2 بعد از نیمه شب بود و پدرم به داروخانهی کشیک شهر رفت و دارو خرید و آورد که به محل نیشزدگی زدیم. پس از چند ساعت درد ساکت شد و زهر محل نیشخورده بیرون آمد. شکر پروردگار را به جای آوردم.
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 11:39  توسط ایراندخت ارژنگی
|
از بهروز نکردن وبلاگ عذر میخواهم. گناه این تاخیر، گردن نوهای است که وقتی سرش شلوغ میشود، وبلاگ مادربزرگ را از یاد میبرد. از این به بعد، روزهای فرد حدود ظهر به وقت تهران، وبلاگ مامان ایراندخت به روز خواهد شد.
از منتشر نکردن پیامها نیز عذر میخواهم. امروز 35 پیام منتشر نشده را منتشر کردم. از طرف مامان ایران از همهی پیامگزارها ممنونم.
در یکی از پیامها، به خیر ایسنا در مورد مامان ایران اشاره شده بود که بعد از چند ماه خبر را دیدم و برای مامان ایران پرینت گرفتم. از همهی دوستانی که از وجود چنین خبرهایی مطلعند یا در مورد مامان ایران در وبلاگشان چیزی نوشتهاند، ممنون میشوم اگر لینک نوشته را به من بدهند.
+ نوشته شده در سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 17:44  توسط ایراندخت ارژنگی
|
بابت به روز نکردن معذرت میخواهم. مامان ایران مقصر نیست. به روز کنندگان مقصرند!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 10:30  توسط ایراندخت ارژنگی
|
من افتخار میکنم که آذربایجانی هستم. آذربایجان قسمت بزرگی از خاک عزیز ما ایران است که مردمان آن میهندوست و شرافتمند و سلحشور میباشند. در دوران گذشته، این سرزمین بارها مورد هجوم دشمن قرار گرفته و هربار در اثر جانبازی و فداکاری مردم غیور آن نجات یافته است. دشمنان و بیگانگان خواستهاند آذربایجان را ایران جدا سازند ولی تیرشان به سنگ خورده و موفق نشدهاند. اکنون نیز اگر این سرزمین به تحریک اجانب و دشمنان ایران دچار آشوب هم بشود، در اثر فداکاری مردمان آن هرگز از ایران عزیزمان جدا نخواهد شد. آذربایجان عزیز سر ایران است. امکان ندارد که از آن جدا شود. در دوران گذشته وسعت خاک ایران چند برابر امروز بوده است.
ملت ما از ترک و فارس و کرد و لر همه زادهی این خاک هستند و باید با هم متحد و یکدل باشند و در اعتلا و بزرگی وطن عزیز بکوشند.
زنده باد ایران و ایرانی و پاینده باد آذربایجان عزیز و در اهتزاز باد پرچم عزیز و پرافتخار ما.
+ نوشته شده در شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 12:48  توسط ایراندخت ارژنگی
|
در آن زمان من جوان بودم. پس از طی دوران تحصیلاتم به خدمت مقدس آموزش و پرورش مشغول بودم.
در آن زمان نه از اختراعات توماس ادیسون خبری بود و نه از اختراع گراهام بل. از هیچکدام استفاده نمیکردیم. با این همه همیشه با فامیل و کسان رفت و آمد برقرار بود و از روحیهی شاد برخوردار بودیم. در زمستانهای سرد دور کرسیهای گرم نشسته با صرف تنقلات به شوخی و خنده و تفریح سرگرم بودیم. با این که وسیلهی آمد و رفت نبود، با پای پیاده همیشه در اوقات فراغت به یاد کسان و نزدیکان خود بودیم. خانهها بزرگ و حیاط دارای تپههای پرگل و درختان میوه بود.
امروزه زندگی در خانههای کوچک با اطاقهای ۳ در ۴ میگذرد و صدا باید در گلو خفه شود چون همسایه با ما فاصله زیادی ندارد. دیوارها هم نازک و تیغه میباشد. صدا همسایه را ناراحت میکند و باید با اشاره و ایما زندگی کرد. از آن شادی و نشاط و خنده و تفریح قدیم خبری نیست. با نزدیکان و فامیل فقط با تلفن میتوان تماس حاصل نموده و از حالشان آگاه شد. خداوند روح جمشید جم را شاد کند که عید نوروز را به یادگار گذاشت که تنها دیدار ما امروزه با فامیل، همان عید نوروز است و بس. همه پژمرده و گرفتار سعی میکنند گلیم خود را از آب بیرون بکشند. حتی خواهر و برادر هم فرصت دیدن هم را ندارند. خداوند روح گراهام بل و توماس ادیسون را شاد کند. اگر آنها این اختراعات را نکرده بودند امروزه تکلیف ما چه بود؟
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 12:0  توسط ایراندخت ارژنگی
|
پاسخ به چند پرسش در مورد وضعیت تحصیل و کلاسهای درس
خوب معلوم است که در آن زمان که تازه مدرسه به وجود آمده بود، امکانات خیلی کم بود. مثل امروز نبود. اطاقها تاریک و غیر بهداشتی بود. میز و نیمکت وجود داشت و شاگرد هم خیلی کم بود به خصوص در مدارس دخترانه. معلم و آموزگار هم خیلی کم بود. در هر شهری۲ یا ۳ مدرسه بیشتر نبود. وسیلهی رفت و آمد هم وجود نداشت. باید پیاده از خانه به مدرسه و برعکس میرفتیم.
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت 12:0  توسط ایراندخت ارژنگی
|
پاسخ به چند پرسش در مورد وضعیت زندگی و خبررسانی و ... در زمان جنگ جهانی دوم
در جنگ دوم جهانی در سال ۱۳۲۰ ایران از شمال و جنوب مورد حملهی روس و انگلیس قرار گرفت. من در تبریز سه سال بود که به شغل معلمی اشتغال داشتم. در حملهی روسها سه روز شهر تبریز بمباران شد که ما در زیرزمین به سر میبردیم. بعد شهر به تصرف روسها درآمد. گرانی و قحطی شدیدی روی داد. نان گیر نمیآمد. ما خانهمان بزرگ بود و اطاقهای متعدد داشتیم. یک اطاق ته حیاط را محل تهیه نان قرار دادیم که تنور ساخته و با هیزم گرم نموده و نان لواش میپختند. مردم هاج و واج بودند. کاری نمیتوانستند بکنند.
فقط این را بگویم که حقوق من که آن موقع ۴۰ تومان بود، یکباره ۸۰ تومان شد. یعنی حقوق کارمندان دولت دو برابر شد که قدری زندگی بهتر شد. در اثر هرج و مرج رضاشاه استعفا کرد و پسرش محمدرضا، شاه شد. اما مدتها ناامنی ادامه داشت. در سال ۱۳۱۹ قبل از جنگ رادیو ایران افتتاح شده و مردم میتوانستند از رادیو خبر بگیرند و همچنین از یکدیگر. بعد از جنگ نیز تا مدتها وضع به حال عادی برنگشته بود.
+ نوشته شده در دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 15:42  توسط ایراندخت ارژنگی
|
سوال نیما: از فرقهی پیشهوری تعریف کنید.
پاسخ: پس از جنگ جهانی دوم و اشغال تبریز بهدست روسها ناامنی و هرج و مرج پدید آمد و پیشهوری نامی محرک اشخاص بود. من آنموقع مدیر مدرسه بودم. هر هفته مقداری اعلامیه به من میدادند که بین شاگردان تقسیم کنم. من هم تمام آنها را در بخاری میسوزاندم. باز هم هفتهی بعد دوباره میآوردند. اگر از کار من مطلع شده بودند کارم زار بود. به کمک خداوند همسرم به گمرکات بوشهر منتقل شد. و در دیماه ۲۳ به تهران آمدیم. همسرم به بوشهر رفت. من با دو بچه و مادربزرگشان که عمه من بود در خانه پدرم یکسال ماندیم. در تهران خبری نبود. من به مدرسه رفتم. سال ۱۳۲۴ من و مادربزرگ و دو بچه به بوشهر رفتیم. من در تنها مدرسه دخترانه بوشهر که دارای ۶ کلاس دبستان و ۳ کلاس دبیرستان بود به تدریس ریاضیات دورهی اول دبیرستان مشغول شدم و نتیجهی بسیار خوبی از زحماتم گرفتم و چند بار تقدیر وزارتی برایم آمد. دو سال آنجا بودیم. دوباره به تهران آمدیم. ما در بوشهر بودیم که در آذر ماه ۱۳۲۵ سپاهی از تهران عازم تبریز شد و فرقهی پیشه وری را نابود کرد.
+ نوشته شده در شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 12:0  توسط ایراندخت ارژنگی
|
سوال نگار (نوه مامان ایراندخت):نیما .این موضوع ممکنه برای عده ای جای سوال باشه که چرا مامان ایراندخت در سال ۱۳۰۹ که ۱۴ ساله بودن برای ثبت نام در کلاس اول همزمان با خواهر ۷ سالشون به مدرسه رفتن ...کما اینکه برای خود من هم بلافاصله تبدیل به علامت سوال شد و از مادرم سوال کردم . مادرم گفتن مثل اینکه رسام به مامان ایراندخت گفتن که بهتره صبر کنن که با برادر یا خواهر (؟) کوچکترشون با هم برن مدرسه ..... تو اینو ازشون سوال کردی ؟
پاسخ: در زمان ۷ سالگی من در تهران فقط دو مدرسه یا سه مدرسه بیشتر نبود. فاصلهی منزل تا مدرسه بسیار زیاد بود. وسیلهی رفت و آمد هم وجود نداشت. باید پیاده راه را طی میکردیم. پدرم گفت که باز دونفر باشیم بهتر است لذا من صبر کردم.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 12:0  توسط ایراندخت ارژنگی
|
سوال شهرام: دورود بر شما.تا اون جایی که می دونم رسام ارژنگی از دوستان نزدیک نیما یوشیج بوده و چند نامه نیما به رسام ارژنگی را هم خوانده ام.اگر ایراندخت عزیز،درباره این ارتباط خاطره ای دارند شده حتا در چند پست منتشر کنید کلمه و ادبیات ما شاد می شود.اگر نامه ای یا نوشته ای هم در این باره باشد که محشر است.
من همین قدر میدانم که پدرم با نیما یوشیج دوست بود و با هم مکاتبه هم داشتند. اما زیاد از ارتباط آنها خبر ندارم اگر اطلاعاتی به دست بیاورم خواهم گفت.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 12:0  توسط ایراندخت ارژنگی
|
قبل از افتتاح مدارس در ایران مکتبخانه وجود داشت. این مکتبها را مکتبدار اداره میکرد که به او ملا (یعنی باسواد و درسخوانده) میگفتند. مکتبهای دختران را هم ملاباجی اداره میکرد. این را هم بگویم که مکتبخانه اطاقی بود که بچهها هریک تشکچهای داشتند و روی آن مینشستند.
روزی شخصی به مکتب مراجعه نموده و به مکتبدار میگوید: پسر من مدتی است به مکتب میآید اما چیزی یاد نگرفته ولی پسر همسایه به خوبی خواندن و نوشتن را آموخته است، علت چیست؟
مکتبدار میگوید: این مساله بسیار ساده است، الساعه من در حضور شما آزمایشی از این دو نوآموز میکنم و آنها را بیرون از مکتب فرستاد. زیر اولی که کمهوش و بیدقت بود خشتی گذاشت و زیر تشک دانشآموز باهوش و دقیق مقوایی. آنگاه آنها را احضار نمود و گفت در جایشان بنشینند.
بعد از اولی پرسید: چه فرقی حس میکنی؟ تغییری کرده؟ گفت: نه، تغییری نکرده است. از دومی پرسید: تو چه حس میکنی؟ دومی گفت: یا سقف پایین آمده یا من بالا رفتهام.
مکتبدار به آن شخص گفت: ملاحظه نمودید؟ آن شخص که متوجه موضوع شده بود، شرمنده شد و از او تشکر کرد و رفت. این شعر هم در این مورد بی مناسبت نیست:
باران که در لطافت طبعش خلاف نیست
در باغ لاله روید و در شورهزار خس
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 12:0  توسط ایراندخت ارژنگی
|
۱- مامانایران چشمانش را عمل کرده و کار زیاد چشمی خستهاش میکند، با این وجود با پشتکار خاصی مشغول نوشتن است. تعداد نوشتههایش آنقدر زیاد شده که در هفته امکان انتشار چند نوشته وجود دارد!
۲- مامانایران غیر از نوشتن خاطره، جواب چند سوال خوانندگان را هم داده که منتشر خواهم کرد. همچنین چند داستان و حکایت مستقل هم نوشته است که آنها هم در نوبت انتشارند.
۳- لطف کنید سوالهایی که میپرسید تا حد امکان دقیق و ریز باشد. در جواب سوالی مثل از سال ۲۰ بگویید جواب مامان کلی خواهد بود، مثل این که محل ورود روسها و انگلیسها به ایران کجا بوده یا شاه قبلی به نفع شاه بعدی کنار رفته. سوال دقیقی مثل نان از کجا میآوردید جواب دقیقتری خواهد داشت.
۴- یک اشتباه را هم باید اصلاح کنم. چون دورهی کودکی مامانایران در تهران گذشته، فکر میکردم متولد تهران است ولی خودش در یکی از نوشتههای بعدی در این مورد صحبت کرده است.
۵- از این به بعد روزهای زوج روزآمد خواهد شد.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 19:25  توسط ایراندخت ارژنگی
|
من درسال ۱۲۹۵ در تبریز به دنیا آمدهام. در آنزمان پدرم علاوه بر تحصیلات معمولی، هنرمند و نویسنده و شاعر هم بود. او در مسکو و تفلیس تحصیل نقاشی کرده بود و در کلیهی رشتههای نقاشی از قبیل آبرنگ، رنگ روغن، سیاه قلم و مینیاتور استاد بود. در زمان تحصیل او در مسکو جنگ جهانی اول شروع میشود. او بدون گرفتن مدرک از دانشگاه، با چند نفر از دوستانش از مسکو فرار میکنند. در تبریز که محل تولدش بود با مادرم ازدواج میکند.
من یکساله بودم که به تهران میآید. آن موقع شناسنامه نبود. همه پشت قرآن تاریخ تولدشان را ثبت میکردند. بعد از تولد برادر و خواهرم، ثبت احوال به وجود آمده، او برای 5 نفر شناسنامه میگیرد که شمارهها پشت سر هم بودند. او مردی روشنفکر بود. وقتی من به شش سالگی رسیدم به من و مادرم خواندن و نوشتن یاد داد و هر شب به ما دیکته میگفت. پس از دو سال به خوبی کتاب میخواندم و منشی پدرم بودم. تمام داستانهایش را پاکنویس میکردم.
پس از 2 سال تحصیل در تهران پدرم به تبریز منتقل شد. او رییس ادارهی صنایع مستظرفه (هنرهای زیبای امروزی) تبریز شده بود. من آن وقت در کلاس ششم بودم. بعدا وارد دبیرستان شدم. در کلاس نهم فرمان کشف حجاب از طرف رضاشاه صادر شد و باید بدون چادر به مدرسه میرفتیم. قبلا حجاب کامل حتی پیچه هم داشتیم. این موضوع باعث نگرانی من شد. شب پدرم دید ناراحت هستم پرسید ایران چه شده است؟ گفتم فرمان کشف حجاب صادر شده، باید بدون چادر به مدرسه برویم. پدر به فکر فرو رفت، ولی چون علاقه داشت که من تحصیلاتم را به پایان برسانم، گفت اشکالی ندارد ولی تو باید طوری به مدرسه بروی که با چادر فرقی نداشته باشد یعنی لباس بلند و پوشیده بپوشی و خیلی ساده باشی در این صورت من موافقم. من هم به همان صورت با روپوش بلند به رنگ سرمهای و روسری به مدرسه رفته و به تحصیلات خود ادامه دادم. بعد از دوره اول دبیرستان در دانشسرای مقدماتی تحصیل کردم. دروس دانشسرا تربیت معلم و روانشناسی بود که باید به خوبی میآموختیم. در سال 1316 با بهترین نمرات قبول و به خدمت آموزش و پرورش وارد شدم.
قبل از من عمههایم هر دو باسواد بودند. خانوادهی ما و خانوادهی شوهرم که پسر عمهام هم بود، هر دو طالب علم و دانش بودند و دخترهایشان را هم باسواد میکردند. پدر شوهرم مدیر دبیرستان بود و تعدادی کتب درسی تالیف کرده است.
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 16:24  توسط ایراندخت ارژنگی
|
به یاد دارم در سال سوم خدمتم در آموزش و پرورش (سال 1319) معلم کلاس ششم دبستان بودم که تقریبا 20 نفر دانشآموز داشتم که اکثرا به سن و سال خودم بودند چون آن سالها مدرسه کم بود و شاید حدود 90 درصد از دختران تحصیل نمیکردند.
خلاصه روزی در کلاس مشغول تدرس بودم که دانشآموزی بلند شد و از من اجازه خواست که از کلاس خارج شود. من به او گفتم زنگ تفریح نزدیک است. در همین موقع دیدم او فریادی زد و به خود لرزید و نقش بر زمین شد و حالت تشنج داشت. من وحشت کردم. او راه خروج را هم بسته بود. جلوی میز من پنجرهای به حیاط بود. به طرف پنجره رفتم. فاصله زیادی با حیاط نداشت. فوری از پنجره به حیاط پریدم. پشت سر من هم دانشآموزان یک یک از پنجره میپریدند. روبروی کلاس من آن سمت حیاط اطاق دفتر بود. مدیر و ناظم و دفتردار در آنجا بودند. از این حرکت ما متوحش شده به حیاط آمدند. وقتی به من رسیدند پرسیدند: چه شده است؟ من جریان را گفتم. آنها گفتند او مبتلا به مرض صرع میباشد. امروز حالش بد شده و غش کرده است. خلاصه این موضوع که هم خندهدار و هم ناراحت کننده بود، هرگز از یاد من نمیرود.
ایراندخت
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت 22:7  توسط ایراندخت ارژنگی
|
به یاد دارم که در سال ۱۳۰۹ با پدرم و خواهرم برای ثبتنام به دبستانی در تهران رفتیم. من پیش پدرم خواندن و نوشتن آموخته بودم و خط نسبتا خوب و خوانایی هم داشتم. پس از آزمایش از من گفتند تو در کلاس دوم باید مشغول تحصیل شوی. من ناراحت شده و اعتراض نمودم (خواهرم هم که ۷ ساله بود در کلاس اول ثبتنام شد). به من گفتند از ریاضی چه میدانی؟ گفتم عددنویسی و جمع و تفریق. گفتند برای کلاس چهارم کافی نیست. گفتم به من ۳ ماه مهلت بدهید خودم را میرسانم. از آنروز با مطالعهی کتابهای حساب خود را آماده کردم. روزی آموزگار درس ریاضی میداد؛ راجع به کسر متعارفی بود. پس از تدریس از دانشآموزان خواست که یکی برود پای تخته برای تکرار درس. من دست بلند کردم. او به من گفت تو سه ماه مهلت خواستی هنوز سه ماه نشده. من گفتم من میتوانم جواب شما را بدهم. پای تخته رفتم و درس را که خوب یاد گرفته بودم تکرار کرده و مورد تشویق قرار گرفتم. این خاطره هرگز در زندگی من فراموش نمیشود. پس از آن از درس حساب همیشه نمره بیست میگرفتم.
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 13:55  توسط ایراندخت ارژنگی
|
ایراندخت ارژنگی فرزند رسام ارژنگی (نقاش) متولد ۱۲۹۵ است و ۴ فرزند و ۹ نوه دارد. آذری است ولی متولد تهران است متولد تبریز و بزرگشدهی تهران است. بیشتر عمرش را جز دورانی که به خاطر شغل همسرش (سعید ادیب یکی از مقامات گمرک، ۱۲۸۸-۱۳۷۱) درمحل ماموریت همسرش بوده٬ در تهران زندگی کرده است.
تحصیلات دانشسرا دارد و معلم و مدیر مدرسه بوده است و متجاوز از 30 سال است که بازنشسته شده است. به حل جدول علاقهمند است و بسیار شعر حفظ است*.
این وبلاگ را من (یکی از نوههایش) درست کردهام و از مامان ایران قول گرفتهام که هر هفته یک نوشته برای انتشار به من بدهد. از بقیه نوههایش و همسرانشان دعوت میکنم که در این پروژه همکاری کنند! از خوانندگان هم دعوت میکنم که اگر علاقهمند به نوع خاصی از خاطرات (مقطع زمانی خاص یا موضوع خاص) هستند با سوالاتشان ایشان را به موضوع مورد نظرشان هدایت کنند.
در نوشته های ایشان جز اصلاحات مختصر نگارشی (مثل جدا نوشتن کلمات پیوسته) و علامتگذاری تغییری نخواهم داد.
*هنگامی که این چند خط را می نوشتم ازش خواستیم که صندلیاش را عوض کند. شعر زیر را خواند:
اگر خر نیاید به نزدیک بار تو بار گران را به نزد خر آر
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 13:46  توسط ایراندخت ارژنگی
|