مامان ایراندخت این خواب رو چند ماه پیش برام تعریف کرده است.
دیشب یه خواب خیلی ناراحت کنندهای دیدم. خواب دیدم مدیر یه مدرسهی ناآشنا شدم. رفتم دیدم خیلی شلوغه. پرسیدم اینا کین؟ گفتن اومدن امتحان تجدیدی بدن. ردشون کردم. گفتم فعلا آمادگی نداریم. به مستخدم گفتم شمارهی اداره رو بگیر تا من باهاشون حرف بزنم. رفت و دیگه نیومد.
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 13:30  توسط ایراندخت ارژنگی
|
از سال ۱۳۳۲ تا سال ۱۳۵۵ به مدت ۲۳ سال در تهراننو منزل داشتیم. در سال ۱۳۴۴، یک صبح زود تابستان (همیشه سحرخیز بودم) بلند شدم. وقتی از تراس که خوابیده بودیم داخل ساختمان شدم، لرزه به اندامم افتاد. چه دیدم؟
دیدم اطاق پذیرایی به هم ریخته و فرشها نیست. همچنین در اطاق ناهارخوری، گنجهها به هم ریخته. ظروف نقره و فرشها را شب، بعد از خوابیدن ما دزدها بردهاند. حیاط ما بزرگ و ۱۰۰۰ متر بود. پشت دیوار منزل، زمین نساخته بود که ماشین آورده و اثاثیه نسبتا قیمتی ما را برده بودند. هیچ چیز برای ما نگذاشته بودند.
پسر بزرگم را که آن موقع ۱۴ سال داشت، صدا زدم و گفتم برو پیش پدربزرگ (پدر من) بگو شب دزد آمده و خانه را خالی کرده. پسرم بعد از چند دقیقه ناراحت پیش من آمد. گفت نمیتوانم بروم. گفتم چرا؟ گفت تمامی لباسهایم مرا بردهاند. تحقیقات هم به جایی نرسید. ما وسایل زندگی را کلا از دست دادیم.
این همان زمانی است که همسرم مدیرکل گمرگ خوزستان بود.
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 13:10  توسط ایراندخت ارژنگی
|
ما همگی از زن و مرد از سواد بهره داشتیم. من پس از بازنشستگی با پسرم و عروسم که دبیر بود، یکجا زندگی میکردیم. دو تا نوه داشتم، یکی پسر و دیگری دختر. مانی 4ساله بود و آلاله 6ساله. نوهی پسرم گربه ملوسی داشت. روزی دیدم از دست گربه عصبانی شد و او را گاز گرفت. من ناراحت شده فوری او را به آب رساندم و دست و صورت و دهان او را شستم که مبادا موی گربه او را مریض کند. در این حال گربه را برداشته و از بالکن به کوچه که فاصلهی کمی داشت، پرتاب کردم. نوهام گریه کرد که مامان بزرگ، گربهی ناز مرا کشتی، به او گفتم گربه نمرده است. اگر قول می دهی که دیگر او را گاز نگیری میآورم داخل منزل و به او که بچه بود فهماندم که موی گربه ممکن است تو را مریض کند. او هم قول داد که دیگر او را گاز نگیرد.
+ نوشته شده در سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 12:22  توسط ایراندخت ارژنگی
|
در زمانهای گذشته یک روستایی به شهر میآید. تصادفا دههی اول محرم بوده و خیلی به او خوش میگذرد. مرتب از آش و شلهزرد و حلوا و چلوخورش به او میدهند. میپرسد این چه ماهی است؟ میگویند محرم الحرام.
او به روستا برمیگردد. دفعهی بعد که به شهر میآید، میبیند از خوردنی خبری نیست. میپرسد این چه ماهی است؟ میگویند رمضان المبارک. روستایی هاج و واج میشود. میگوید نام این دو ماه را عوضی گذاشتهاند! اولی محرم المبارک و دومی رمضان الحرام است و باید تغییر نام بدهند!
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 14:13  توسط ایراندخت ارژنگی
|
در گذشتهی نه چندان دور در اثر جنگ جهانی دوم، با اینکه ایران بیطرف بود باز هم اثرات نامطلوب آن به ما سرایت کرد و قحطی و ناامنی در مملکت پیدا شد. این ملت شریف فقط به فکر کشور عزیزشان بودند که مبادا در اثر حوادث ناگوار خدای ناکرده تجزیه شود. در آن موقع کسی به فکر سلامت خودش هم نبود، وطن در خطر بود و حراست آن لازم.
من در شبی در همین دوران خوابیده بودم که خواب دیدم به ما حمله شده. تیری به شانه من خورد. بیدار شدم دستم رابه شانه بردم چیزی به دستم آمد که آن را پرتاب نمودم و به دیوار اطاق برخورد کرد. پس از روشن نمودن چراغ معلوم شد عقربی به شانه من نیش زده است. ساعت 2 بعد از نیمه شب بود و پدرم به داروخانهی کشیک شهر رفت و دارو خرید و آورد که به محل نیشزدگی زدیم. پس از چند ساعت درد ساکت شد و زهر محل نیشخورده بیرون آمد. شکر پروردگار را به جای آوردم.
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 11:39  توسط ایراندخت ارژنگی
|
از بهروز نکردن وبلاگ عذر میخواهم. گناه این تاخیر، گردن نوهای است که وقتی سرش شلوغ میشود، وبلاگ مادربزرگ را از یاد میبرد. از این به بعد، روزهای فرد حدود ظهر به وقت تهران، وبلاگ مامان ایراندخت به روز خواهد شد.
از منتشر نکردن پیامها نیز عذر میخواهم. امروز 35 پیام منتشر نشده را منتشر کردم. از طرف مامان ایران از همهی پیامگزارها ممنونم.
در یکی از پیامها، به خیر ایسنا در مورد مامان ایران اشاره شده بود که بعد از چند ماه خبر را دیدم و برای مامان ایران پرینت گرفتم. از همهی دوستانی که از وجود چنین خبرهایی مطلعند یا در مورد مامان ایران در وبلاگشان چیزی نوشتهاند، ممنون میشوم اگر لینک نوشته را به من بدهند.
+ نوشته شده در سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 17:44  توسط ایراندخت ارژنگی
|