تحصیلات
من درسال ۱۲۹۵ در تبریز به دنیا آمدهام. در آنزمان پدرم علاوه بر تحصیلات معمولی، هنرمند و نویسنده و شاعر هم بود. او در مسکو و تفلیس تحصیل نقاشی کرده بود و در کلیهی رشتههای نقاشی از قبیل آبرنگ، رنگ روغن، سیاه قلم و مینیاتور استاد بود. در زمان تحصیل او در مسکو جنگ جهانی اول شروع میشود. او بدون گرفتن مدرک از دانشگاه، با چند نفر از دوستانش از مسکو فرار میکنند. در تبریز که محل تولدش بود با مادرم ازدواج میکند.
من یکساله بودم که به تهران میآید. آن موقع شناسنامه نبود. همه پشت قرآن تاریخ تولدشان را ثبت میکردند. بعد از تولد برادر و خواهرم، ثبت احوال به وجود آمده، او برای 5 نفر شناسنامه میگیرد که شمارهها پشت سر هم بودند. او مردی روشنفکر بود. وقتی من به شش سالگی رسیدم به من و مادرم خواندن و نوشتن یاد داد و هر شب به ما دیکته میگفت. پس از دو سال به خوبی کتاب میخواندم و منشی پدرم بودم. تمام داستانهایش را پاکنویس میکردم.
پس از 2 سال تحصیل در تهران پدرم به تبریز منتقل شد. او رییس ادارهی صنایع مستظرفه (هنرهای زیبای امروزی) تبریز شده بود. من آن وقت در کلاس ششم بودم. بعدا وارد دبیرستان شدم. در کلاس نهم فرمان کشف حجاب از طرف رضاشاه صادر شد و باید بدون چادر به مدرسه میرفتیم. قبلا حجاب کامل حتی پیچه هم داشتیم. این موضوع باعث نگرانی من شد. شب پدرم دید ناراحت هستم پرسید ایران چه شده است؟ گفتم فرمان کشف حجاب صادر شده، باید بدون چادر به مدرسه برویم. پدر به فکر فرو رفت، ولی چون علاقه داشت که من تحصیلاتم را به پایان برسانم، گفت اشکالی ندارد ولی تو باید طوری به مدرسه بروی که با چادر فرقی نداشته باشد یعنی لباس بلند و پوشیده بپوشی و خیلی ساده باشی در این صورت من موافقم. من هم به همان صورت با روپوش بلند به رنگ سرمهای و روسری به مدرسه رفته و به تحصیلات خود ادامه دادم. بعد از دوره اول دبیرستان در دانشسرای مقدماتی تحصیل کردم. دروس دانشسرا تربیت معلم و روانشناسی بود که باید به خوبی میآموختیم. در سال 1316 با بهترین نمرات قبول و به خدمت آموزش و پرورش وارد شدم.
قبل از من عمههایم هر دو باسواد بودند. خانوادهی ما و خانوادهی شوهرم که پسر عمهام هم بود، هر دو طالب علم و دانش بودند و دخترهایشان را هم باسواد میکردند. پدر شوهرم مدیر دبیرستان بود و تعدادی کتب درسی تالیف کرده است.